قاب روزانه

غزل ۳۳۲ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش ۰

غزل ۳۳۲ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش

هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانشنگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانشآن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویششوان سر وصل تو دارد که ندارد غم جانشهر که از یار تحمل نکند یار مگویشوان که در عشق...

غزل ۳۲۸ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – رها نمی‌کند ایام در کنار منش ۰

غزل ۳۲۸ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – رها نمی‌کند ایام در کنار منش

رها نمی‌کند ایام در کنار منشکه داد خود بستانم به بوسه از دهنشهمان کمند بگیرم که صید خاطر خلقبدان همی‌کند و درکشم به خویشتنشولیک دست نیارم زدن در آن سر زلفکه مبلغی دل خلق است زیر هر شکنشغلام قامت آن لعبتم که بر قد...

غزل ۳۲۶ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – دست به جان نمی‌رسد تا به تو برفشانمش ۰

غزل ۳۲۶ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – دست به جان نمی‌رسد تا به تو برفشانمش

دست به جان نمی‌رسد تا به تو برفشانمشبر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمشقوت شرح عشق تو نیست زبان خامه راگرد در امید تو چند به سر دوانمشایمنی از خروش من گر به جهان دراوفتدفارغی از فغان من گر به فلک رسانمشآه...

غزل ۳۲۱ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – آن که هلاک من همی‌خواهد و من سلامتش ۰

غزل ۳۲۱ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – آن که هلاک من همی‌خواهد و من سلامتش

آن که هلاک من همی‌خواهد و من سلامتشهر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتشمیوه نمی‌دهد به کس باغ تفرج است و بسجز به نظر نمی‌رسد سیب درخت قامتشداروی دل نمی‌کنم کان که مریض عشق شدهیچ دوا نیاورد باز به استقامتشهر که فدا نمی‌کند...

غزل ۳۱۳ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – برآمد باد صبح و بوی نوروز ۰

غزل ۳۱۳ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – برآمد باد صبح و بوی نوروز

برآمد باد صبح و بوی نوروزبه کام دوستان و بخت پیروزمبارک بادت این سال و همه سالهمایون بادت این روز و همه روزچو آتش در درخت افکند گلناردگر منقل منه آتش میفروزچو نرگس چشم بخت از خواب برخاستحسد گو دشمنان را دیده بردوزبهاری خرم...

غزل ۳۰۰ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – یار آن بود که صبر کند بر جفای یار ۰

غزل ۳۰۰ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – یار آن بود که صبر کند بر جفای یار

یار آن بود که صبر کند بر جفای یارترک رضای خویش کند در رضای یارگر بر وجود عاشق صادق نهند تیغبیند خطای خویش و نبیند خطای یاریار از برای نفس گرفتن طریق نیستما نفس خویشتن بکشیم از برای یاریاران شنیده‌ام که بیابان گرفته‌اندبی‌طاقت از...

غزل ۲۹۰ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – تو را سریست که با ما فرو نمی‌آید ۰

غزل ۲۹۰ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – تو را سریست که با ما فرو نمی‌آید

تو را سریست که با ما فرو نمی‌آیدمرا دلی که صبوری از او نمی‌آیدکدام دیده به روی تو باز شد همه عمرکه آب دیده به رویش فرو نمی‌آیدجز این قدر نتوان گفت بر جمال تو عیبکه مهربانی از آن طبع و خو نمی‌آیدچه جور...

غزل ۲۸۹ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – آن نه عشق است که از دل به دهان می‌آید ۰

غزل ۲۸۹ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – آن نه عشق است که از دل به دهان می‌آید

آن نه عشق است که از دل به دهان می‌آیدوان نه عاشق که ز معشوق به جان می‌آیدگو برو در پس زانوی سلامت بنشینآن که از دست ملامت به فغان می‌آیدکشتی هر که در این ورطه خونخوار افتادنشنیدیم که دیگر به کران می‌آیدیا مسافر...

غزل ۲۸۶ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – اگر آن عهدشکن با سر میثاق آید ۰

غزل ۲۸۶ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – اگر آن عهدشکن با سر میثاق آید

اگر آن عهدشکن با سر میثاق آیدجان رفته‌ست که با قالب مشتاق آیدهمه شب‌های جهان روز کند طلعت اوگر چو صبحیش نظر بر همه آفاق آیدهر غمی را فرجی هست ولیکن ترسمپیش از آنم بکشد زهر که تریاق آیدبندگی هیچ نکردیم و طمع می‌داریمکه...

غزل ۲۸۴ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – به کوی لاله رخان هر که عشقباز آید ۰

غزل ۲۸۴ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – به کوی لاله رخان هر که عشقباز آید

به کوی لاله رخان هر که عشقباز آیدامید نیست که دیگر به عقل بازآیدکبوتری که دگر آشیان نخواهد دیدقضا همی‌بردش تا به چنگ باز آیدندانم ابروی شوخت چگونه محرابیستکه گر ببیند زندیق در نماز آیدبزرگوار مقامی و نیکبخت کسیکه هر دم از در او...

غزل ۲۸۳ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – سرمست اگر درآیی عالم به هم برآید ۰

غزل ۲۸۳ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – سرمست اگر درآیی عالم به هم برآید

سرمست اگر درآیی عالم به هم برآیدخاک وجود ما را گرد از عدم برآیدگر پرتوی ز رویت در کنج خاطر افتدخلوت نشین جان را آه از حرم برآیدگلدسته امیدی بر جان عاشقان نهتا ره روان غم را خار از قدم برآیدگفتی به کام روزی...

غزل ۲۷۰ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – هر لحظه در برم دل از اندیشه خون شود ۰

غزل ۲۷۰ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – هر لحظه در برم دل از اندیشه خون شود

هر لحظه در برم دل از اندیشه خون شودتا منتهای کار من از عشق چون شوددل برقرار نیست که گویم نصیحتیاز راه عقل و معرفتش رهنمون شودیار آن حریف نیست که از در درآیدمعشق آن حدیث نیست که از دل برون شودفرهادوارم از لب...

غزل ۲۶۸ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود ۰

غزل ۲۶۸ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رودوآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رودمن مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از اوگویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رودگفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درونپنهان نمی‌ماند که خون بر...

غزل ۲۴۸ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – شوخی مکن ای یار که صاحب نظرانند ۰

غزل ۲۴۸ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – شوخی مکن ای یار که صاحب نظرانند

شوخی مکن ای یار که صاحب نظرانندبیگانه و خویش از پس و پیشت نگرانندکس نیست که پنهان نظری با تو نداردمن نیز بر آنم که همه خلق بر آننداهل نظرانند که چشمی به ارادتبا روی تو دارند و دگر بی بصرانندهر کس غم دین...

غزل ۲۴۶ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمند ۰

غزل ۲۴۶ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمند

دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمندسروران بر در سودای تو خاک قدمندشهری اندر هوست سوخته در آتش عشقخلقی اندر طلبت غرقه دریای غمندخون صاحب نظران ریختی ای کعبه حسنقتل اینان که روا داشت که صید حرمندصنم اندر بلد کفر پرستند و صلیبزلف و روی...

غزل ۲۳۲ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزند ۰

غزل ۲۳۲ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزند

دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزندهزار فتنه به هر گوشه‌ای برانگیزندچگونه انس نگیرند با تو آدمیانکه از لطافت خوی تو وحش نگریزندچنان که در رخ خوبان حلال نیست نظرحلال نیست که از تو نظر بپرهیزندغلام آن سر و پایم که از لطافت...

غزل ۲۲۹ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – پیش رویت دگران صورت بر دیوارند ۰

غزل ۲۲۹ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – پیش رویت دگران صورت بر دیوارند

پیش رویت دگران صورت بر دیوارندنه چنین صورت و معنی که تو داری دارندتا گل روی تو دیدم همه گل‌ها خارندتا تو را یار گرفتم همه خلق اغیارندآن که گویند به عمری شب قدری باشدمگر آنست که با دوست به پایان آرنددامن دولت جاوید...

غزل ۲۲۷ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – آخر ای سنگدل سیم زنخدان تا چند ۰

غزل ۲۲۷ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – آخر ای سنگدل سیم زنخدان تا چند

آخر ای سنگدل سیم زنخدان تا چندتو ز ما فارغ و ما از تو پریشان تا چندخار در پای گل از دور به حسرت دیدنتشنه بازآمدن از چشمه حیوان تا چندگوش در گفتن شیرین تو واله تا کیچشم در منظر مطبوع تو حیران تا...

غزل ۱۰۹ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست ۰

غزل ۱۰۹ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست

بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هستبگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هستروا بود که چنین بی‌حساب دل ببریمکن که مظلمه خلق را جزایی هستتوانگران را عیبی نباشد ار وقتینظر کنند که در کوی ما گدایی هستبه کام دشمن و بیگانه رفت...