Tagged: اجراهای-خصوصی

غزل شمارهٔ ۴۶ – عراقی – دیوان اشعار – غزلیات – عشق، شوری در نهاد ما نهاد ۰

غزل شمارهٔ ۴۶ – عراقی – دیوان اشعار – غزلیات – عشق، شوری در نهاد ما نهاد

عشق، شوری در نهاد ما نهادجان ما در بوتهٔ سودا نهادگفتگویی در زبان ما فکندجستجویی در درون ما نهادداستان دلبران آغاز کردآرزویی در دل شیدا نهادرمزی از اسرار باده کشف کردراز مستان جمله بر صحرا نهادقصهٔ خوبان به نوعی باز گفتکاتشی در پیر و...

غزل شمارهٔ ۱۸۰ – عراقی – دیوان اشعار – غزلیات – دلی یا دلبری، یا جان و یا جانان، نمی‌دانم ۰

غزل شمارهٔ ۱۸۰ – عراقی – دیوان اشعار – غزلیات – دلی یا دلبری، یا جان و یا جانان، نمی‌دانم

دلی یا دلبری، یا جان و یا جانان، نمی‌دانمهمه هستی تویی، فی‌الجمله، این و آن نمی‌دانمبجز تو در همه عالم دگر دلبر نمی‌بینمبجز تو در همه گیتی دگر جانان نمی‌دانمبجز غوغای عشق تو درون دل نمی‌یابمبجز سودای وصل تو میان جان نمی‌دانمچه آرم بر...

غزل شمارهٔ ۴۲۷ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – در دل و جان خانه کردی عاقبت ۰

غزل شمارهٔ ۴۲۷ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – در دل و جان خانه کردی عاقبت

در دل و جان خانه کردی عاقبتهر دو را دیوانه کردی عاقبتآمدی کاتش در این عالم زنیوانگشتی تا نکردی عاقبتای ز عشقت عالمی ویران شدهقصد این ویرانه کردی عاقبتمن تو را مشغول می‌کردم دلایاد آن افسانه کردی عاقبتعشق را بی‌خویش بردی در حرمعقل را...

غزل ۶۱۵ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی ۰

غزل ۶۱۵ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی

ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانیجهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانیبه پای خویشتن آیند عاشقان به کمندتکه هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانیمرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهیمرا مگو که...

غزل ۵۶۰ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – خبر از عیش ندارد که ندارد یاری ۰

غزل ۵۶۰ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – خبر از عیش ندارد که ندارد یاری

خبر از عیش ندارد که ندارد یاریدل نخوانند که صیدش نکند دلداریجان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کردتا دگر برنکنم دیده به هر دیدارییعلم الله که من از دست غمت جان نبرمتو به از من بتر از من بکشی بسیاریغم عشق آمد...

غزل ۴۳۴ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – ما در خلوت به روی خلق ببستیم ۰

غزل ۴۳۴ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – ما در خلوت به روی خلق ببستیم

ما در خلوت به روی خلق ببستیماز همه بازآمدیم و با تو نشستیمهر چه نه پیوند یار بود بریدیموآنچه نه پیمان دوست بود شکستیممردم هشیار از این معامله دورندشاید اگر عیب ما کنند که مستیممالک خود را همیشه غصه گدازدملک پری پیکری شدیم و...

غزل ۴۱۴ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم ۰

غزل ۴۱۴ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانمقضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانمچنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتدتو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانمدلم صد بار می‌گوید که چشم از فتنه بر هم نهدگر ره...

غزل ۴۲۴ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینم ۰

غزل ۴۲۴ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینم

من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینمکسی دگر نتوانم که بر تو بگزینمبپرس حال من آخر چو بگذری روزیکه چون همی‌گذرد روزگار مسکینممن اهل دوزخم ار بی تو زنده خواهم شدکه در بهشت نیارد خدای غمگینمندانمت که چه گویم تو هر دو...

غزل ۴۲۳ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم ۰

غزل ۴۲۳ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم

ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینمبه جز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ کس بینممن اول روز دانستم که با شیرین درافتادمکه چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینمتو را من دوست می‌دارم خلاف هر که در عالماگر طعنه است...

غزل ۴۱۷ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم ۰

غزل ۴۱۷ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانمرنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانمگاه گویم که بنالم ز پریشانی حالمبازگویم که عیان است چه حاجت به بیانمهیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطرکه به دیدار تو شغل است و فراغ از دو...

غزل ۴۰۱ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم ۰

غزل ۴۰۱ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم

یک روز به شیدایی در زلف تو آویزمزان دو لب شیرینت صد شور برانگیزمگر قصد جفا داری اینک من و اینک سرور راه وفا داری جان در قدمت ریزمبس توبه و پرهیزم کز عشق تو باطل شدمن بعد بدان شرطم کز توبه بپرهیزمسیم دل...

غزل ۱۰۵ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – آب حیات من است خاک سر کوی دوست ۰

غزل ۱۰۵ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – آب حیات من است خاک سر کوی دوست

آب حیات من است خاک سر کوی دوستگر دو جهان خرمیست ما و غم روی دوستولوله در شهر نیست جز شکن زلف یارفتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوستداروی مشتاق چیست زهر ز دست نگارمرهم عشاق چیست زخم ز بازوی دوستدوست به هندوی...

غزل ۱۰۱ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست ۰

غزل ۱۰۱ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست

ای پیک پی خجسته که داری نشان دوستبا ما مگو به جز سخن دل نشان دوستحال از دهان دوست شنیدن چه خوش بودیا از دهان آن که شنید از دهان دوستای یار آشنا علم کاروان کجاستتا سر نهیم بر قدم ساربان دوستگر زر فدای...

غزل ۸۶ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – بخت جوان دارد آن که با تو قرینست ۰

غزل ۸۶ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – بخت جوان دارد آن که با تو قرینست

بخت جوان دارد آن که با تو قرینستپیر نگردد که در بهشت برینستدیگر از آن جانبم نماز نباشدگر تو اشارت کنی که قبله چنینستآینه‌ای پیش آفتاب نهادستبر در آن خیمه یا شعاع جبینستگر همه عالم ز لوح فکر بشویندعشق نخواهد شدن که نقش نگینستگوشه...

غزل ۷۳ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست ۰

غزل ۷۳ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست

دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلستهر که ما را این نصیحت می‌کند بی‌حاصلستیار زیبا گر هزارت وحشت از وی در دلستبامدادان روی او دیدن صباح مقبلستآن که در چاه زنخدانش دل بیچارگانچون ملک محبوس در زندان چاه بابلستپیش از این من دعوی پرهیزگاری کردمیباز...

غزل ۶۷ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – فریاد من از فراق یار است ۰

غزل ۶۷ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – فریاد من از فراق یار است

فریاد من از فراق یار استوافغان من از غم نگار استبی روی چو ماه آن نگارینرخسارهٔ من به خون نگار استخون جگرم ز فرقت تواز دیده روانه در کنار استدرد دل من ز حد گذشته‌ستجانم ز فراق بی‌قرار استکس را ز غم من آگهی...

غزل ۵۰۵ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی ۰

غزل ۵۰۵ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی

خبرت خرابتر کرد جراحت جداییچو خیال آب روشن که به تشنگان نماییتو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستیچه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیاییبشدی و دل ببردی و به دست غم سپردیشب و روز در خیالی و ندانمت کجاییدل خویش را...

غزل ۴۵۲ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – فراق دوستانش باد و یاران ۰

غزل ۴۵۲ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – فراق دوستانش باد و یاران

فراق دوستانش باد و یارانکه ما را دور کرد از دوستداراندلم در بند تنهایی بفرسودچو بلبل در قفس روز بهارانهلاک ما چنان مهمل گرفتندکه قتل مور در پای سوارانبه خیل هر که می‌آیم به زنهارنمی‌بینم به جز زنهارخوارانندانستم که در پایان صحبتچنین باشد وفای...

غزل ۴۵۱ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران ۰

غزل ۴۵۱ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران

دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاراندو خواب آلوده بربودند عقل از دست بیداراننصیحتگوی را از من بگو ای خواجه دم درکشچو سیل از سر گذشت آن را چه می‌ترسانی از بارانگر آن ساقی که مستان راست هشیاران بدیدندیز توبه توبه کردندی چو من...

غزل ۴۵۰ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران ۰

غزل ۴۵۰ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران

بگذار تا بگرییم چون ابر در بهارانکز سنگ گریه (ناله) خیزد روز وداع یارانهر کو شراب فرقت روزی چشیده باشدداند که سخت باشد قطع امیدوارانبا ساربان بگویید احوال آب چشممتا بر شتر نبندد محمل به روز بارانبگذاشتند ما را در دیده آب حسرتگریان چو...