Tagged: احمد-شاملو

غزل شمارهٔ ۳۱۶۵ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – جان و جهان! دوش کجا بوده‌ای ۰

غزل شمارهٔ ۳۱۶۵ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – جان و جهان! دوش کجا بوده‌ای

جان و جهان! دوش کجا بوده‌اینی غلطم، در دل ما بوده‌ایدوش ز هجر تو جفا دیده‌امای که تو سلطان وفا بوده‌ایآه که من دوش چه سان بوده‌ام!آه که تو دوش کرا بوده‌ای!رشک برم کاش قبا بودمیچونک در آغوش قبا بوده‌ایزهره ندارم که بگویم ترا«...

غزل شمارهٔ ۲۲۴۵ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – مطرب مهتاب رو آنچ شنیدی بگو ۰

غزل شمارهٔ ۲۲۴۵ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – مطرب مهتاب رو آنچ شنیدی بگو

مطرب مهتاب رو آنچ شنیدی بگوما همگان محرمیم آنچ بدیدی بگوای شه و سلطان ما ای طربستان مادر حرم جان ما بر چه رسیدی بگونرگس خمار او ای که خدا یار اودوش ز گلزار او هر چه بچیدی بگوای شده از دست من چون...

غزل شمارهٔ ۲۲۱۹ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو ۰

غزل شمارهٔ ۲۲۱۹ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگوپیش من جز سخی شمع و شکر هیچ مگوسخن رنج مگو جز سخن گنج مگوور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگودوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفتآمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگوگفتم ای عشق من...

غزل شمارهٔ ۲۱۳۱ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو ۰

غزل شمارهٔ ۲۱۳۱ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شوو اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شوهم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کنوآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شورو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌هاوآنگه شراب...

غزل شمارهٔ ۲۰۳۹ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ۰

غزل شمارهٔ ۲۰۳۹ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کنترک من خراب شب گرد مبتلا کنماییم و موج سودا شب تا به روز تنهاخواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کناز من گریز تا تو هم در بلا نیفتیبگزین ره سلامت ترک ره بلا کنماییم و...

غزل شمارهٔ ۱۸۲۷ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو نهان مکن ۰

غزل شمارهٔ ۱۸۲۷ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو نهان مکن

دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو نهان مکنچون خمشان بی‌گنه روی بر آسمان مکنباده خاص خورده‌ای نقل خلاص خورده‌ایبوی شراب می زند خربزه در دهان مکنروز الست جان تو خورد میی ز خوان توخواجه لامکان تویی بندگی مکان مکندوش شراب ریختی وز بر ما...

غزل شمارهٔ ۱۸۲۱ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن ۰

غزل شمارهٔ ۱۸۲۱ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن

آب حیات عشق را در رگ ما روانه کنآینه صبوح را ترجمه شبانه کنای پدر نشاط نو بر رگ جان ما بروجام فلک نمای شو وز دو جهان کرانه کنای خردم شکار تو تیر زدن شعار توشست دلم به دست کن جان مرا نشانه...

غزل شمارهٔ ۱۷۸۶ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من ۰

غزل شمارهٔ ۱۷۸۶ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من

دزدیده چون جان می روی اندر میان جان منسرو خرامان منی ای رونق بستان منچون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرووز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان منهفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرمچون دلبرانه بنگری در جان سرگردان...

غزل شمارهٔ ۱۷۵۹ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – اه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم ۰

غزل شمارهٔ ۱۷۵۹ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – اه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم

اه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منمکی ببینم مرا چنان که منمگفتی اسرار در میان آورکو میان اندر این میان که منمکی شود این روان من ساکناین چنین ساکن روان که منمبحر من غرقه گشت هم در خویشبوالعجب بحر بی‌کران که منماین جهان و...

غزل شمارهٔ ۱۷۵۸ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – در وصالت چرا بیاموزم ۰

غزل شمارهٔ ۱۷۵۸ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – در وصالت چرا بیاموزم

در وصالت چرا بیاموزمدر فراقت چرا بیاموزمیا تو با درد من بیامیزییا من از تو دوا بیاموزممی گریزی ز من که نادانمیا بیامیزی یا بیاموزمپیش از این ناز و خشم می کردمتا من از تو جدا بیاموزمچون خدا با تو است در شب و...

غزل شمارهٔ ۱۷۵۰ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – تلخی نکند شیرین ذقنم ۰

غزل شمارهٔ ۱۷۵۰ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – تلخی نکند شیرین ذقنم

تلخی نکند شیرین ذقنمخالی نکند از می دهنمعریان کندم هر صبحدمیگوید که بیا من جامه کنمدر خانه جهد مهلت ندهداو بس نکند پس من چه کنماز ساغر او گیج است سرماز دیدن او جان است تنمتنگ است بر او هر هفت فلکچون می رود...

غزل شمارهٔ ۱۷۲۵ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم ۰

غزل شمارهٔ ۱۷۲۵ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم

نگفتمت مرو آن جا که آشنات منمدر این سراب فنا چشمه حیات منموگر به خشم روی صد هزار سال ز منبه عاقبت به من آیی که منتهات منمنگفتمت که به نقش جهان مشو راضیکه نقش بند سراپرده رضات منمنگفتمت که منم بحر و تو...

غزل شمارهٔ ۸۵۰ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – یک خانه پر ز مستان مستان نو رسیدند ۰

غزل شمارهٔ ۸۵۰ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – یک خانه پر ز مستان مستان نو رسیدند

یک خانه پر ز مستان مستان نو رسیدنددیوانگان بندی زنجیرها دریدندبس احتیاط کردیم تا نشنوند ایشانگویی قضا دهل زد بانگ دهل شنیدندجان‌های جمله مستان دل‌های دل پرستانناگه قفس شکستند چون مرغ برپریدندمستان سبو شکستند بر خنب‌ها نشستندیا رب چه باده خوردند یا رب چه...

غزل شمارهٔ ۶۳۶ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید ۰

غزل شمارهٔ ۶۳۶ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید

بمیرید بمیرید در این عشق بمیریددر این عشق چو مردید همه روح پذیریدبمیرید بمیرید و زین مرگ مترسیدکز این خاک برآیید سماوات بگیریدبمیرید بمیرید و زین نفس ببریدکه این نفس چو بندست و شما همچو اسیریدیکی تیشه بگیرید پی حفره زندانچو زندان بشکستید همه...

غزل شمارهٔ ۵۹۳ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – برون شو ای غم از سینه که لطف یار می‌آید ۰

غزل شمارهٔ ۵۹۳ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – برون شو ای غم از سینه که لطف یار می‌آید

برون شو ای غم از سینه که لطف یار می‌آیدتو هم ای دل ز من گم شو که آن دلدار می‌آیدنگویم یار را شادی که از شادی گذشتست اومرا از فرط عشق او ز شادی عار می‌آیدمسلمانان مسلمانان مسلمانی ز سر گیریدکه کفر از...

غزل شمارهٔ ۴۴۱ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست ۰

غزل شمارهٔ ۴۴۱ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوستبگشای لب که قند فراوانم آرزوستای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابرکآن چهره مشعشع تابانم آرزوستبشنیدم از هوای تو آواز طبل بازباز آمدم که ساعد سلطانم آرزوستگفتی ز ناز بیش مرنجان مرا بروآن گفتنت که بیش مرنجانم...

غزل شمارهٔ ۳۲۹ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – بیایید بیایید که گلزار دمیده‌ست ۰

غزل شمارهٔ ۳۲۹ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – بیایید بیایید که گلزار دمیده‌ست

بیایید بیایید که گلزار دمیده‌ستبیایید بیایید که دلدار رسیده‌ستبیارید به یک بار همه جان و جهان رابه خورشید سپارید که خوش تیغ کشیده‌ستبر آن زشت بخندید که او ناز نمایدبر آن یار بگریید که از یار بریده‌ستهمه شهر بشورید چو آوازه درافتادکه دیوانه دگربار...

غزل شمارهٔ ۹۵ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا ۰

غزل شمارهٔ ۹۵ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا

زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایاچه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایاچه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشیدچه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایازهی ماه زهی ماه زهی باده همراهکه جان را و جهان را بیاراست...

غزل شمارهٔ ۴ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – ای یوسف خوش نام ما خوش می‌روی بر بام ما ۰

غزل شمارهٔ ۴ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – ای یوسف خوش نام ما خوش می‌روی بر بام ما

ای یوسف خوش نام ما خوش می‌روی بر بام ماای درشکسته جام ما ای بردریده دام ماای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ماجوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ماای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ماآتش...