برچسب: روی-در-آفتاب-(پائیز،-زمستان)

غزل شمارهٔ ۱۶۲۶ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – فلکا بگو که تا کی گله‌های یار گویم ۰

غزل شمارهٔ ۱۶۲۶ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – فلکا بگو که تا کی گله‌های یار گویم

فلکا بگو که تا کی گله‌های یار گویمنبود شبی که آیم ز میان کار گویمز میان او مقامم کمر است و کوه و صحرابجهم از این میان و سخن و کنار گویمز فراق گلستانش چو در امتحان خارمبرهم ز خار چون گل سخن از...

غزل شمارهٔ ۱۶۲۱ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم ۰

غزل شمارهٔ ۱۶۲۱ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم

چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویمنه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویمچو رسول آفتابم به طریق ترجمانیپنهان از او بپرسم به شما جواب گویمبه قدم چو آفتابم به خرابه‌ها بتابمبگریزم از عمارت سخن خراب گویمبه سر درخت مانم که ز اصل...

غزل شمارهٔ ۷۸۰ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد ۰

غزل شمارهٔ ۷۸۰ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد

بر سر آتش تو سوختم و دود نکردآب بر آتش تو ریختم و سود نکردآزمودم دل خود را به هزاران شیوههیچ چیزش به جز از وصل تو خشنود نکردآنچ از عشق کشید این دل من که نکشیدو آنچ در آتش کرد این دل من...

غزل شمارهٔ ۷۷۹ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد ۰

غزل شمارهٔ ۷۷۹ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد

همه خفتند و من دلشده را خواب نبردهمه شب دیده من بر فلک استاره شمردخوابم از دیده چنان رفت که هرگز نایدخواب من زهر فراق تو بنوشید و بمردچه شود گر ز ملاقات دوایی سازیخسته‌ای را که دل و دیده به دست تو سپردنه...

غزل شمارهٔ ۵۲۵ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – بی گاه شد بی‌گاه شد خورشید اندر چاه شد ۰

غزل شمارهٔ ۵۲۵ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – بی گاه شد بی‌گاه شد خورشید اندر چاه شد

بی گاه شد بی‌گاه شد خورشید اندر چاه شدخیزید ای خوش طالعان وقت طلوع ماه شدساقی به سوی جام رو ای پاسبان بر بام روای جان بی‌آرام رو کان یار خلوت خواه شداشکی که چشم افروختی صبری که خرمن سوختیعقلی که راه آموختی در...