Tagged: سینا-سرلک

غزل شمارهٔ ۳۵ – عراقی – دیوان اشعار – غزلیات – جز دیدن روی تو مرا رای دگر نیست ۰

غزل شمارهٔ ۳۵ – عراقی – دیوان اشعار – غزلیات – جز دیدن روی تو مرا رای دگر نیست

جز دیدن روی تو مرا رای دگر نیستجز وصل توام هیچ تمنای دگر نیستاین چشم جهان بین مرا در همه عالمجز بر سر کوی تو تماشای دگر نیستوین جان من سوخته را جز سر زلفتاندر همه گیتی سر سودای دگر نیستیک لحظه غمت از...

غزل شمارهٔ ۲۱۵۴ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – هین کژ و راست می‌روی باز چه خورده‌ای بگو ۰

غزل شمارهٔ ۲۱۵۴ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – هین کژ و راست می‌روی باز چه خورده‌ای بگو

هین کژ و راست می‌روی باز چه خورده‌ای بگومست و خراب می‌روی خانه به خانه کو به کوبا کی حریف بوده‌ای بوسه ز کی ربوده‌ایزلف که را گشوده‌ای حلقه به حلقه مو به مونی تو حریف کی کنی ای همه چشم و روشنیخفیه روی...

غزل شمارهٔ ۲۱۰۷ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – جان منی جان منی جان من ۰

غزل شمارهٔ ۲۱۰۷ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – جان منی جان منی جان من

جان منی جان منی جان منآن منی آن منی آن منشاه منی لایق سودای منقند منی لایق دندان مننور منی باش در این چشم منچشم من و چشمه حیوان منگل چو تو را دید به سوسن بگفتسرو من آمد به گلستان مناز دو پراکنده...

غزل شمارهٔ ۳۲۹ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – بیایید بیایید که گلزار دمیده‌ست ۰

غزل شمارهٔ ۳۲۹ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – بیایید بیایید که گلزار دمیده‌ست

بیایید بیایید که گلزار دمیده‌ستبیایید بیایید که دلدار رسیده‌ستبیارید به یک بار همه جان و جهان رابه خورشید سپارید که خوش تیغ کشیده‌ستبر آن زشت بخندید که او ناز نمایدبر آن یار بگریید که از یار بریده‌ستهمه شهر بشورید چو آوازه درافتادکه دیوانه دگربار...

غزل شمارهٔ ۹۵ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا ۰

غزل شمارهٔ ۹۵ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا

زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایاچه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایاچه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشیدچه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایازهی ماه زهی ماه زهی باده همراهکه جان را و جهان را بیاراست...

غزل شمارهٔ ۶۴ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا ۰

غزل شمارهٔ ۶۴ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا

تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سوداتو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریاتو دیدی هیچ نقشی را که از نقاش بگریزدتو دیدی هیچ وامق را که عذرا خواهد از عذرابود عاشق فراق اندر چو اسمی...

غزل ۵۲۳ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – همه عمر برندارم سر از این خمار مستی ۰

غزل ۵۲۳ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

همه عمر برندارم سر از این خمار مستیکه هنوز من نبودم که تو در دلم نشستیتو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتددگران روند و آیند و تو همچنان که هستیچه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکنتو چو روی باز کردی در ماجرا...

غزل ۴۰۵ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم ۰

غزل ۴۰۵ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشمنبود بر سر آتش میسرم که نجوشمبه هوش بودم از اول که دل به کس نسپارمشمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشمحکایتی ز دهانت به گوش جان من آمددگر نصیحت مردم حکایت است به گوشممگر تو...

غزل ۷۳ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست ۰

غزل ۷۳ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست

دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلستهر که ما را این نصیحت می‌کند بی‌حاصلستیار زیبا گر هزارت وحشت از وی در دلستبامدادان روی او دیدن صباح مقبلستآن که در چاه زنخدانش دل بیچارگانچون ملک محبوس در زندان چاه بابلستپیش از این من دعوی پرهیزگاری کردمیباز...

غزل ۲۱۷ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – آن را که غمی چون غم من نیست چه داند ۰

غزل ۲۱۷ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – آن را که غمی چون غم من نیست چه داند

آن را که غمی چون غم من نیست چه داندکز شوق توام دیده چه شب می‌گذراندوقت است اگر از پای درآیم که همه عمرباری نکشیدم که به هجران تو ماندسوز دل یعقوب ستمدیده ز من پرسکاندوه دل سوختگان سوخته دانددیوانه گرش پند دهی کار...

غزل ۱۶ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – تا بود بار غمت بر دل بی‌هوش مرا ۰

غزل ۱۶ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – تا بود بار غمت بر دل بی‌هوش مرا

تا بود بار غمت بر دل بی‌هوش مراسوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرانگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطرتا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مراشربتی تلختر از زهر فراقت بایدتا کند لذت وصل تو فراموش مراهر شبم با غم هجران تو...

غزل ۱۱ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را ۰

غزل ۱۱ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را

وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز راساقی بیار آن جام می مطرب بزن آن ساز راامشب که بزم عارفان از شمع رویت روشن استآهسته تا نبود خبر رندان شاهدباز رادوش ای پسر می خورده‌ای چشمت گواهی می‌دهدباری حریفی جو که او مستور دارد...

غزل شمارهٔ ۴۴۸ – حافظ – غزلیات – ای که در کوی خرابات مقامی داری ۰

غزل شمارهٔ ۴۴۸ – حافظ – غزلیات – ای که در کوی خرابات مقامی داری

ای که در کوی خرابات مقامی داریجم وقت خودی ار دست به جامی داریای که با زلف و رخ یار گذاری شب و روزفرصتت باد که خوش صبحی و شامی داریای صبا سوختگان بر سر ره منتظرندگر از آن یار سفرکرده پیامی داریخال سرسبز...

غزل شمارهٔ ۳۷۴ – حافظ – غزلیات – بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم ۰

غزل شمارهٔ ۳۷۴ – حافظ – غزلیات – بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیمفلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیماگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزدمن و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیمشراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیمنسیم عطرگردان را شِکَر در مجمر اندازیمچو در...

غزل شمارهٔ ۳۱۶ – حافظ – غزلیات – زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ۰

غزل شمارهٔ ۳۱۶ – حافظ – غزلیات – زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادمناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادممی مخور با همه کس تا نخورم خون جگرسر مکش تا نکشد سر به فلک فریادمزلف را حلقه مکن تا نکنی در بندمطره را تاب مده تا ندهی بر بادمیار بیگانه مشو...

غزل شمارهٔ ۲۶۲ – حافظ – غزلیات – حال خونین دلان که گوید باز ۰

غزل شمارهٔ ۲۶۲ – حافظ – غزلیات – حال خونین دلان که گوید باز

حال خونین دلان که گوید بازوز فلک خون خم که جوید بازشرمش از چشم می پرستان بادنرگس مست اگر بروید بازجز فلاطون خم نشین شرابسر حکمت به ما که گوید بازهر که چون لاله کاسه گردان شدزین جفا رخ به خون بشوید بازنگشاید دلم...