Tagged: صدیق-تعریف

غزل شمارهٔ ۹۲۱ – خواجوی کرمانی – غزلیات – گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائی ۰

غزل شمارهٔ ۹۲۱ – خواجوی کرمانی – غزلیات – گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائی

گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائیگفتم منم غریبی از شهر آشنائیگفتا سر چه داری کز سر خبر نداریگفتم بر آستانت دارم سر گدائیگفتا کدام مرغی کز این مقام خوانیگفتم که خوش نوائی از باغ بینوائیگفتا ز قید هستی رو مست شو که رستیگفتم بمی...

غزل ۴۰۶ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – بار فراق دوستان بس که نشست بر دلم ۰

غزل ۴۰۶ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – بار فراق دوستان بس که نشست بر دلم

بار فراق دوستان بس که نشست بر دلممی‌روم و نمی‌رود ناقه به زیر محملمبار بیفکند شتر چون برسد به منزلیبار دل است همچنان ور به هزار منزلمای که مهار می‌کشی صبر کن و سبک مروکز طرفی تو می‌کشی وز طرفی سلاسلمبارکشیده جفا پرده دریده...

غزل ۱۰۸ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – مرا خود با تو چیزی در میان هست ۰

غزل ۱۰۸ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – مرا خود با تو چیزی در میان هست

مرا خود با تو چیزی در میان هستو گر نه روی زیبا در جهان هستوجودی دارم از مهرت گدازانوجودم رفت و مهرت همچنان هستمبر ظن کز سرم سودای عشقترود تا بر زمینم استخوان هستاگر پیشم نشینی دل نشانیو گر غایب شوی در دل نشان...

غزل ۶۷ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – فریاد من از فراق یار است ۰

غزل ۶۷ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – فریاد من از فراق یار است

فریاد من از فراق یار استوافغان من از غم نگار استبی روی چو ماه آن نگارینرخسارهٔ من به خون نگار استخون جگرم ز فرقت تواز دیده روانه در کنار استدرد دل من ز حد گذشته‌ستجانم ز فراق بی‌قرار استکس را ز غم من آگهی...

غزل ۲۲۲ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – حسن تو دایم بدین قرار نماند ۰

غزل ۲۲۲ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – حسن تو دایم بدین قرار نماند

حسن تو دایم بدین قرار نماندمست تو جاوید در خمار نماندای گل خندان نوشکفته نگه دارخاطر بلبل که نوبهار نماندحسن دلاویز پنجه‌ایست نگارینتا به قیامت بر او نگار نماندعاقبت از ما غبار ماند زنهارتا ز تو بر خاطری غبار نماندپار گذشت آن چه دیدی...

غزل شمارهٔ ۴۹۳ – حافظ – غزلیات – ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی ۰

غزل شمارهٔ ۴۹۳ – حافظ – غزلیات – ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

ای پادشه خوبان داد از غم تنهاییدل بی تو به جان آمد وقت است که بازآییدایم گل این بستان شاداب نمی‌مانددریاب ضعیفان را در وقت تواناییدیشب گله زلفش با باد همی‌کردمگفتا غلطی بگذر زین فکرت سوداییصد باد صبا این جا با سلسله می‌رقصنداین است...

غزل شمارهٔ ۴۰۷ – حافظ – غزلیات – مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو ۰

غزل شمارهٔ ۴۰۷ – حافظ – غزلیات – مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نویادم از کشته خویش آمد و هنگام دروگفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمیدگفت با این همه از سابقه نومید مشوگر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلکاز چراغ تو به خورشید رسد صد پرتوتکیه بر...

غزل شمارهٔ ۳۸۴ – حافظ – غزلیات – می‌سوزم از فراقت روی از جفا بگردان ۰

غزل شمارهٔ ۳۸۴ – حافظ – غزلیات – می‌سوزم از فراقت روی از جفا بگردان

می‌سوزم از فراقت روی از جفا بگردانهجران بلای ما شد یا رب بلا بگردانمه جلوه می‌نماید بر سبز خنگ گردونتا او به سر درآید بر رخش پا بگردانمر غول را برافشان یعنی به رغم سنبلگرد چمن بخوری همچون صبا بگردانیغمای عقل و دین را...

غزل شمارهٔ ۳۸۳ – حافظ – غزلیات – چندان که گفتم غم با طبیبان ۰

غزل شمارهٔ ۳۸۳ – حافظ – غزلیات – چندان که گفتم غم با طبیبان

چندان که گفتم غم با طبیباندرمان نکردند مسکین غریبانآن گل که هر دم در دست بادیستگو شرم بادش از عندلیبانیا رب امان ده تا بازبیندچشم محبان روی حبیباندرج محبت بر مهر خود نیستیا رب مبادا کام رقیبانای منعم آخر بر خوان جودتتا چند باشیم...

غزل شمارهٔ ۳۶۹ – حافظ – غزلیات – ما ز یاران چشم یاری داشتیم ۰

غزل شمارهٔ ۳۶۹ – حافظ – غزلیات – ما ز یاران چشم یاری داشتیم

ما ز یاران چشم یاری داشتیمخود غلط بود آنچه ما پنداشتیمتا درخت دوستی بر کی دهدحالیا رفتیم و تخمی کاشتیمگفت و گو آیین درویشی نبودور نه با تو ماجراها داشتیمشیوهٔ چشمت فریب جنگ داشتما غلط کردیم و صلح انگاشتیمگلبن حسنت نه خود شد دلفروزما...

غزل شمارهٔ ۳۵۴ – حافظ – غزلیات – به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم ۰

غزل شمارهٔ ۳۵۴ – حافظ – غزلیات – به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینمبیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینمالا ای همنشین دل که یارانت برفت از یادمرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینمجهان پیر است و بی‌بنیاد از این فرهادکش فریادکه کرد افسون و نیرنگش ملول...

غزل شمارهٔ ۱۳۷ – حافظ – غزلیات – دل از من برد و روی از من نهان کرد ۰

غزل شمارهٔ ۱۳۷ – حافظ – غزلیات – دل از من برد و روی از من نهان کرد

دل از من برد و روی از من نهان کردخدا را با که این بازی توان کردشب تنهاییم در قصد جان بودخیالش لطف‌های بی‌کران کردچرا چون لاله خونین دل نباشمکه با ما نرگس او سرگران کردکه را گویم که با این درد جان سوزطبیبم...

غزل شمارهٔ ۲۲ – حافظ – غزلیات – چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست ۰

غزل شمارهٔ ۲۲ – حافظ – غزلیات – چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاستسخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاستسرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آیدتبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماستدر اندرون من خسته دل ندانم کیستکه من خموشم و او در فغان و در غوغاستدلم...