Tagged: وحید-تاج

غزل شمارهٔ ۱۷۸۶ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من ۰

غزل شمارهٔ ۱۷۸۶ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من

دزدیده چون جان می روی اندر میان جان منسرو خرامان منی ای رونق بستان منچون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرووز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان منهفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرمچون دلبرانه بنگری در جان سرگردان...

غزل شمارهٔ ۱۶۶۷ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – من ز وصلت چون به هجران می روم ۰

غزل شمارهٔ ۱۶۶۷ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – من ز وصلت چون به هجران می روم

من ز وصلت چون به هجران می رومدر بیابان مغیلان می روممن به خود کی رفتمی او می کشدتا نپنداری که خواهان می رومچشم نرگس خیره در من مانده‌ستکز میان باغ و بستان می رومعقل هم انگشت خود را می گزدزانک جان این جاست...

غزل شمارهٔ ۱۵۱۵ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – چه نزدیک است جان تو به جانم ۰

غزل شمارهٔ ۱۵۱۵ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – چه نزدیک است جان تو به جانم

چه نزدیک است جان تو به جانمکه هر چیزی که اندیشی بدانماز این نزدیکتر دارم نشانیبیا نزدیک و بنگر در نشانمبه درویشی بیا اندر میانهمکن شوخی مگو کاندر میانممیان خانه‌ات همچون ستونمز بامت سرفرو چون ناودانممنم همراز تو در حشر و در نشرنه چون...

غزل شمارهٔ ۱۴۶۷ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – این شکل که من دارم ای خواجه که را مانم ۰

غزل شمارهٔ ۱۴۶۷ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – این شکل که من دارم ای خواجه که را مانم

این شکل که من دارم ای خواجه که را مانمیک لحظه پری شکلم یک لحظه پری خوانمدر آتش مشتاقی هم جمعم و هم شمعمهم دودم و هم نورم هم جمع و پریشانمجز گوش رباب دل از خشم نمالم منجز چنگ سعادت را از زخمه...

غزل شمارهٔ ۱۳۸۱ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – هرگز ندانم راندن مستی که افتد بر درم ۰

غزل شمارهٔ ۱۳۸۱ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – هرگز ندانم راندن مستی که افتد بر درم

هرگز ندانم راندن مستی که افتد بر درمدر خانه گر می باشدم پیشش نهم با وی خورممستی که شد مهمان من جان منست و آن منتاج من و سلطان من تا برنشیند بر سرمای یار من وی خویش من مستی بیاور پیش منروزی که...

غزل شمارهٔ ۱۰۹۴ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – پر ده آن جام می را ساقیا بار دیگر ۰

غزل شمارهٔ ۱۰۹۴ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – پر ده آن جام می را ساقیا بار دیگر

پر ده آن جام می را ساقیا بار دیگرنیست در دین و دنیا همچو تو یار دیگرکفر دان در طریقت جهل دان در حقیقتجز تماشای رویت پیشه و کار دیگرتا تو آن رخ نمودی عقل و ایمان ربودیهست منصور جان را هر طرف دار...

غزل شمارهٔ ۷۹۶ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد ۰

غزل شمارهٔ ۷۹۶ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد

وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسدمرده آن تن که بدو مژده جانی نرسدسیه آن روز که بی‌نور جمالت گذردهیچ از مطبخ تو کاسه و خوانی نرسدوای آن دل که ز عشق تو در آتش نرودهمچو زر خرج شود هیچ به کانی...

غزل شمارهٔ ۷۹۳ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – هست مستی که مرا جانب میخانه برد ۰

غزل شمارهٔ ۷۹۳ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – هست مستی که مرا جانب میخانه برد

هست مستی که مرا جانب میخانه بردجانب ساقی گلچهره دردانه بردهست مستی که کشد گوش مرا یارانهاز چنین صف نعالم سوی پیشانه بردنعل آنست که بوسه گه او خاک بودلعل آنست که سوی می و پیمانه بردجان سپاریم بدان باده جان دست نهیمپیشتر زانک...

غزل شمارهٔ ۷۸۴ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند ۰

غزل شمارهٔ ۷۸۴ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند

عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدندزیرکان از پی سرمایه به بازار شدندعاشقان را چو همه پیشه و بازار توییعاشقان از جز بازار تو بیزار شدندسفها سوی مجالس گرو فرج و گلوفقها سوی مدارس پی تکرار شدندهمه از سلسله عشق تو دیوانه شدندهمه...

غزل شمارهٔ ۴۶۷ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – آنک چنان می‌رود ای عجب او جان کیست ۰

غزل شمارهٔ ۴۶۷ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – آنک چنان می‌رود ای عجب او جان کیست

آنک چنان می‌رود ای عجب او جان کیستسخت روان می‌رود سرو خرامان کیستحلقه آن جعد او سلسله پای کیستزلف چلیپا و شش آفت ایمان کیستدر دل ما صورتیست ای عجب آن نقش کیستوین همه بوهای خوش از سوی بستان کیستدیدم آن شاه را آن...

غزل شمارهٔ ۴۱۲ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – آنک بی‌باده کند جان مرا مست کجاست ۰

غزل شمارهٔ ۴۱۲ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – آنک بی‌باده کند جان مرا مست کجاست

آنک بی‌باده کند جان مرا مست کجاستو آنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاستو آنک سوگند خورم جز به سر او نخورمو آنک سوگند من و توبه‌ام اشکست کجاستو آنک جان‌ها به سحر نعره زنانند از اوو آنک ما را غمش از...

غزل شمارهٔ ۱۸۹ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – آمد بهار ِ جان‌ها ای شاخ ِ تر به رقص آ ۰

غزل شمارهٔ ۱۸۹ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – آمد بهار ِ جان‌ها ای شاخ ِ تر به رقص آ

آمد بهار ِ جان‌ها ای شاخ ِ تر به رقص آچون یوسف اندر آمد، مصر و شکر! به رقص آای شاه ِ عشق‌پرور مانند ِ شیر ِ مادرای شیر! جوش‌در رو. جان ِ پدر به رقص آچوگان ِ زلف دیدی، چون گوی دررسیدیاز پا...

غزل شمارهٔ ۳۳ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – می ده گزافه ساقیا تا کم شود خوف و رجا ۰

غزل شمارهٔ ۳۳ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – می ده گزافه ساقیا تا کم شود خوف و رجا

می ده گزافه ساقیا تا کم شود خوف و رجاگردن بزن اندیشه را ما از کجا او از کجاپیش آر نوشانوش را از بیخ برکن هوش راآن عیش بی‌روپوش را از بند هستی برگشادر مجلس ما سرخوش آ برقع ز چهره برگشازان سان که...

غزل ۳۶۴ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – من اندر خود نمی‌یابم که روی از دوست برتابم ۰

غزل ۳۶۴ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – من اندر خود نمی‌یابم که روی از دوست برتابم

من اندر خود نمی‌یابم که روی از دوست برتابمبدار ای دوست دست از من که طاقت رفت و پایابمتنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقیوگر جانم دریغ آید نه مشتاقم که کذابمبیار ای لعبت ساقی نگویم چند پیمانهکه گر جیحون بپیمایی نخواهی...

غزل ۳۴۵ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – گرم بازآمدی محبوب سیم اندام سنگین دل ۰

غزل ۳۴۵ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – گرم بازآمدی محبوب سیم اندام سنگین دل

گرم بازآمدی محبوب سیم اندام سنگین دلگل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گلایا باد سحرگاهی گر این شب روز می‌خواهیاز آن خورشید خرگاهی برافکن دامن محملگر او سرپنجه بگشاید که عاشق می‌کشم شایدهزارش صید پیش آید به خون خویش...

غزل شمارهٔ ۳۵۸ – حافظ – غزلیات – غم زمانه که هیچش کران نمی‌بینم ۰

غزل شمارهٔ ۳۵۸ – حافظ – غزلیات – غم زمانه که هیچش کران نمی‌بینم

غم زمانه که هیچش کران نمی‌بینمدواش جز می چون ارغوان نمی‌بینمبه ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفتچرا که مصلحت خود در آن نمی‌بینمز آفتاب قدح ارتفاع عیش بگیرچرا که طالع وقت آن چنان نمی‌بینمنشان اهل خدا عاشقیست با خود دارکه در مشایخ شهر این...

غزل شمارهٔ ۲۷۸ – حافظ – غزلیات – شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش ۰

غزل شمارهٔ ۲۷۸ – حافظ – غزلیات – شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش

شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورشکه تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورشسماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایشمذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورشبیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمنبه لعب زهره...

غزل شمارهٔ ۲۴۹ – حافظ – غزلیات – ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار ۰

غزل شمارهٔ ۲۴۹ – حافظ – غزلیات – ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیارببر اندوه دل و مژده دلدار بیارنکته‌ای روح فزا از دهن دوست بگونامه‌ای خوش خبر از عالم اسرار بیارتا معطر کنم از لطف نسیم تو مشامشمه‌ای از نفحات نفس یار بیاربه وفای تو که خاک ره آن...