Tagged: علیرضا-قربانی

غزل شمارهٔ ۲۵۳ – عراقی – دیوان اشعار – غزلیات – چه بد کردم؟ چه شد؟ از من چه دیدی؟ ۰

غزل شمارهٔ ۲۵۳ – عراقی – دیوان اشعار – غزلیات – چه بد کردم؟ چه شد؟ از من چه دیدی؟

چه بد کردم؟ چه شد؟ از من چه دیدی؟که ناگه دامن از من درکشیدیچه افتادت که از من برشکستی؟چرا یکبارگی از من رمیدی؟به هر تردامنی رخ می‌نماییچرا از دیدهٔ من ناپدیدی؟تو را گفتم که: مشنو گفت بد گویعلی‌رغم من مسکین شنیدیمرا گفتی: رسم روزیت...

غزل شمارهٔ ۲۵۱ – عراقی – دیوان اشعار – غزلیات – چه کرده‌ام که دلم از فراق خون کردی؟ ۰

غزل شمارهٔ ۲۵۱ – عراقی – دیوان اشعار – غزلیات – چه کرده‌ام که دلم از فراق خون کردی؟

چه کرده‌ام که دلم از فراق خون کردی؟چه اوفتاد که درد دلم فزون کردی؟چرا ز غم دل پر حسرتم بیازردی؟چه شد که جان حزینم ز غصه خون کردی؟نخست ار چه به صد زاریم درون خواندیبه آخر از چه به صد خواریم برون کردی؟همه حدیث...

غزل شمارهٔ ۲۱۹ – عراقی – دیوان اشعار – غزلیات – بی‌رخت جانا، دلم غمگین مکن ۰

غزل شمارهٔ ۲۱۹ – عراقی – دیوان اشعار – غزلیات – بی‌رخت جانا، دلم غمگین مکن

بی‌رخت جانا، دلم غمگین مکنرخ مگردان از من مسکین، مکنخود ز عشقت سینه‌ام خون کرده‌ایاز فراقت دیده‌ام خونین مکنبر من مسکین ستم تا کی کنی؟خستگی و عجز من می‌بین، مکنچند نالم از جفا و جور تو؟بس کن و بر من جفا چندین مکنهر چه...

غزل شمارهٔ ۲۴۵۵ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – برگذری درنگری جز دل خوبان نبری ۰

غزل شمارهٔ ۲۴۵۵ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – برگذری درنگری جز دل خوبان نبری

برگذری درنگری جز دل خوبان نبریسر مکش ای دل که از او هر چه کنی جان نبریتا نشوی خاک درش در نگشاید به رضاتا نکشی خار غمش گل ز گلستان نبریتا نکنی کوه بسی دست به لعلی نرسدتا سوی دریا نروی گوهر و مرجان...

غزل شمارهٔ ۲۳۳۶ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – این نیم شبان کیست چو مهتاب رسیده ۰

غزل شمارهٔ ۲۳۳۶ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – این نیم شبان کیست چو مهتاب رسیده

این نیم شبان کیست چو مهتاب رسیدهپیغامبر عشق است ز محراب رسیدهآورده یکی مشعله آتش زده در خواباز حضرت شاهنشه بی‌خواب رسیدهاین کیست چنین غلغله در شهر فکندهبر خرمن درویش چو سیلاب رسیدهاین کیست بگویید که در کون جز او نیستشاهی به در خانه...

غزل شمارهٔ ۲۳۲۴ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – روزی تو مرا بینی میخانه درافتاده ۰

غزل شمارهٔ ۲۳۲۴ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – روزی تو مرا بینی میخانه درافتاده

روزی تو مرا بینی میخانه درافتادهدستار گرو کرده بیزار ز سجادهمن مست و حریفم مست زلف خوش او در دستاحسنت زهی شاهد شاباش زهی بادهلب نیز شده مستک گم کرده ره بوسهمن مستک و لب مستک و آن بوسه قوادهاین دلبر پرفتنه با جمله...

غزل شمارهٔ ۲۲۱۹ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو ۰

غزل شمارهٔ ۲۲۱۹ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگوپیش من جز سخی شمع و شکر هیچ مگوسخن رنج مگو جز سخن گنج مگوور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگودوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفتآمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگوگفتم ای عشق من...

غزل شمارهٔ ۲۲۱۷ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – چهره زرد مرا بین و مرا هیچ مگو ۰

غزل شمارهٔ ۲۲۱۷ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – چهره زرد مرا بین و مرا هیچ مگو

چهره زرد مرا بین و مرا هیچ مگودرد بی‌حد بنگر بهر خدا هیچ مگودل پرخون بنگر چشم چو جیحون بنگرهر چه بینی بگذر چون و چرا هیچ مگودی خیال تو بیامد به در خانه دلدر بزد گفت بیا در بگشا هیچ مگودست خود را...

غزل شمارهٔ ۲۱۶۳ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – چو شیرینتر نمود ای جان مها شور و بلای تو ۰

غزل شمارهٔ ۲۱۶۳ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – چو شیرینتر نمود ای جان مها شور و بلای تو

چو شیرینتر نمود ای جان مها شور و بلای توبهشتم جان شیرین را که می‌سوزد برای توروان از تو خجل باشد دلم را پا به گل باشدمرا چه جای دل باشد چو دل گشته‌ست جای توتو خورشیدی و دل در چه بتاب از چه...

غزل شمارهٔ ۲۱۳۰ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی او ۰

غزل شمارهٔ ۲۱۳۰ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی او

ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی اوشوریده گردد عقل او آشفته گردد خوی اومعشوق را جویان شود دکان او ویران شودبر رو و سر پویان شود چون آب اندر جوی اودر عشق چون مجنون شود سرگشته چون گردون شودآن کو چنین...

غزل شمارهٔ ۱۹۳۶ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن ۰

غزل شمارهٔ ۱۹۳۶ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن

عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زنتا چه‌ها در می دمد این عشق در سرنای تنهست این سر ناپدید و هست سرنایی نهاناز می لب‌هاش باری مست شد سرنای منگاه سرنا می نوازد گاه سرنا می گزدآه از این سرنایی شیرین نوای...

غزل شمارهٔ ۱۸۰۶ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – آن سو مرو این سو بیا ای گلبن خندان من ۰

غزل شمارهٔ ۱۸۰۶ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – آن سو مرو این سو بیا ای گلبن خندان من

آن سو مرو این سو بیا ای گلبن خندان منای عقل عقل عقل من ای جان جان جان منزین سو بگردان یک نظر بر کوی ما کن رهگذربرجوش اندر نیشکر ای چشمه حیوان منخواهم که شب تاری شود پنهان بیایم پیش تواز روی تو...

غزل شمارهٔ ۱۷۹۷ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – ای دل شکایت‌ها مکن تا نشنود دلدار من ۰

غزل شمارهٔ ۱۷۹۷ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – ای دل شکایت‌ها مکن تا نشنود دلدار من

ای دل شکایت‌ها مکن تا نشنود دلدار منای دل نمی‌ترسی مگر از یار بی‌زنهار منای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون مننشنیده‌ای شب تا سحر آن ناله‌های زار منیادت نمی‌آید که او می کرد روزی گفت گومی گفت بس دیگر مکن...

غزل شمارهٔ ۱۷۸۶ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من ۰

غزل شمارهٔ ۱۷۸۶ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من

دزدیده چون جان می روی اندر میان جان منسرو خرامان منی ای رونق بستان منچون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرووز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان منهفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرمچون دلبرانه بنگری در جان سرگردان...

غزل شمارهٔ ۱۶۹۸ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – ای توبه‌ام شکسته از تو کجا گریزم ۰

غزل شمارهٔ ۱۶۹۸ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – ای توبه‌ام شکسته از تو کجا گریزم

ای توبه‌ام شکسته از تو کجا گریزمای در دلم نشسته از تو کجا گریزمای نور هر دو دیده بی‌تو چگونه بینموی گردنم ببسته از تو کجا گریزمای شش جهت ز نورت چون آینه‌ست شش رووی روی تو خجسته از تو کجا گریزمدل بود از...

غزل شمارهٔ ۱۶۲۶ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – فلکا بگو که تا کی گله‌های یار گویم ۰

غزل شمارهٔ ۱۶۲۶ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – فلکا بگو که تا کی گله‌های یار گویم

فلکا بگو که تا کی گله‌های یار گویمنبود شبی که آیم ز میان کار گویمز میان او مقامم کمر است و کوه و صحرابجهم از این میان و سخن و کنار گویمز فراق گلستانش چو در امتحان خارمبرهم ز خار چون گل سخن از...

غزل شمارهٔ ۱۶۲۱ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم ۰

غزل شمارهٔ ۱۶۲۱ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم

چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویمنه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویمچو رسول آفتابم به طریق ترجمانیپنهان از او بپرسم به شما جواب گویمبه قدم چو آفتابم به خرابه‌ها بتابمبگریزم از عمارت سخن خراب گویمبه سر درخت مانم که ز اصل...

غزل شمارهٔ ۱۵۳۲ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – بیا تا عاشقی از سر بگیریم ۰

غزل شمارهٔ ۱۵۳۲ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – بیا تا عاشقی از سر بگیریم

بیا تا عاشقی از سر بگیریمجهان خاک را در زر بگیریمبیا تا نوبهار عشق باشیمنسیم از مشک و از عنبر بگیریمزمین و کوه و دشت و باغ و جان راهمه در حله اخضر بگیریمدکان نعمت از باطن گشاییمچنین خو از درخت تر بگیریمز سر...

غزل شمارهٔ ۱۳۷۲ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده‌ام ۰

غزل شمارهٔ ۱۳۷۲ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده‌ام

این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده‌اماین بار من یک بارگی از عافیت ببریده‌امدل را ز خود برکنده‌ام با چیز دیگر زنده‌امعقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده‌امای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمیدیوانه هم نندیشد آن کاندر...