Tagged: محمدرضا-شجریان

غزل شمارهٔ ۴۶ – عراقی – دیوان اشعار – غزلیات – عشق، شوری در نهاد ما نهاد ۰

غزل شمارهٔ ۴۶ – عراقی – دیوان اشعار – غزلیات – عشق، شوری در نهاد ما نهاد

عشق، شوری در نهاد ما نهادجان ما در بوتهٔ سودا نهادگفتگویی در زبان ما فکندجستجویی در درون ما نهادداستان دلبران آغاز کردآرزویی در دل شیدا نهادرمزی از اسرار باده کشف کردراز مستان جمله بر صحرا نهادقصهٔ خوبان به نوعی باز گفتکاتشی در پیر و...

غزل شمارهٔ ۲۹۳ – عراقی – دیوان اشعار – غزلیات – دلی دارم، چه دل؟ محنت سرایی ۰

غزل شمارهٔ ۲۹۳ – عراقی – دیوان اشعار – غزلیات – دلی دارم، چه دل؟ محنت سرایی

دلی دارم، چه دل؟ محنت سراییکه در وی خوشدلی را نیست جاییدل مسکین چرا غمگین نباشد؟که در عالم نیابد دل‌رباییتن مهجور چون رنجور نبود؟چه تاب کوه دارد رشته تایی؟چگونه غرق خونابه نباشم؟که دستم می‌نگیرد آشناییبمیرد دل چو دلداری نبیندبکاهد جان چون نبود جان فزاییبنالم...

غزل شمارهٔ ۲۸۹ – عراقی – دیوان اشعار – غزلیات – بیا، که بی‌تو به جان آمدم ز تنهایی ۰

غزل شمارهٔ ۲۸۹ – عراقی – دیوان اشعار – غزلیات – بیا، که بی‌تو به جان آمدم ز تنهایی

بیا، که بی‌تو به جان آمدم ز تنهایینمانده صبر و مرا بیش ازین شکیباییبیا، که جان مرا بی‌تو نیست برگ حیاتبیا، که چشم مرا بی‌تو نیست بیناییبیا، که بی‌تو دلم راحتی نمی‌یابدبیا، که بی‌تو ندارد دو دیده بیناییاگر جهان همه زیر و زبر شود...

غزل شمارهٔ ۲۸۸ – عراقی – دیوان اشعار – غزلیات – بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟ ۰

غزل شمارهٔ ۲۸۸ – عراقی – دیوان اشعار – غزلیات – بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟

بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟گره از کار فروبستهٔ ما بگشایی؟نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگیگذری کن: که خیالی شدم از تنهاییگفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تومن به جان آمدم، اینک تو چرا می‌نایی؟بس که سودای سر زلف...

غزل شمارهٔ ۲۶۶ – عراقی – دیوان اشعار – غزلیات – چه خوش باشد! که دلدارم تو باشی ۰

غزل شمارهٔ ۲۶۶ – عراقی – دیوان اشعار – غزلیات – چه خوش باشد! که دلدارم تو باشی

چه خوش باشد! که دلدارم تو باشیندیم و مونس و یارم تو باشیدل پر درد را درمان تو سازیشفای جان بیمارم تو باشیز شادی در همه عالم نگنجماگر یک لحظه غم خوارم تو باشیندارم مونسی در غار گیتیبیا، تا مونس غارم تو باشیاگر چه...

غزل شمارهٔ ۱۸۰ – عراقی – دیوان اشعار – غزلیات – دلی یا دلبری، یا جان و یا جانان، نمی‌دانم ۰

غزل شمارهٔ ۱۸۰ – عراقی – دیوان اشعار – غزلیات – دلی یا دلبری، یا جان و یا جانان، نمی‌دانم

دلی یا دلبری، یا جان و یا جانان، نمی‌دانمهمه هستی تویی، فی‌الجمله، این و آن نمی‌دانمبجز تو در همه عالم دگر دلبر نمی‌بینمبجز تو در همه گیتی دگر جانان نمی‌دانمبجز غوغای عشق تو درون دل نمی‌یابمبجز سودای وصل تو میان جان نمی‌دانمچه آرم بر...

غزل شمارهٔ ۳۱۶۵ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – جان و جهان! دوش کجا بوده‌ای ۰

غزل شمارهٔ ۳۱۶۵ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – جان و جهان! دوش کجا بوده‌ای

جان و جهان! دوش کجا بوده‌اینی غلطم، در دل ما بوده‌ایدوش ز هجر تو جفا دیده‌امای که تو سلطان وفا بوده‌ایآه که من دوش چه سان بوده‌ام!آه که تو دوش کرا بوده‌ای!رشک برم کاش قبا بودمیچونک در آغوش قبا بوده‌ایزهره ندارم که بگویم ترا«...

غزل شمارهٔ ۲۰۹۵ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – با من صنما دل یک دله کن ۰

غزل شمارهٔ ۲۰۹۵ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – با من صنما دل یک دله کن

با من صنما دل یک دله کنگر سر ننهم آنگه گله کنمجنون شده‌ام از بهر خدازان زلف خوشت یک سلسله کنسی پاره به کف در چله شدیسی پاره منم ترک چله کنمجهول مرو با غول مروزنهار سفر با قافله کنای مطرب دل زان نغمه...

غزل شمارهٔ ۲۰۳۹ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ۰

غزل شمارهٔ ۲۰۳۹ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کنترک من خراب شب گرد مبتلا کنماییم و موج سودا شب تا به روز تنهاخواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کناز من گریز تا تو هم در بلا نیفتیبگزین ره سلامت ترک ره بلا کنماییم و...

غزل شمارهٔ ۲۰۲۰ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – ای خدا این وصل را هجران مکن ۰

غزل شمارهٔ ۲۰۲۰ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – ای خدا این وصل را هجران مکن

ای خدا این وصل را هجران مکنسرخوشان عشق را نالان مکنباغ جان را تازه و سرسبز دارقصد این مستان و این بستان مکنچون خزان بر شاخ و برگ دل مزنخلق را مسکین و سرگردان مکنبر درختی کشیان مرغ توستشاخ مشکن مرغ را پران مکنجمع...

غزل شمارهٔ ۱۴۳۵ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – به گرد دل همی‌گردی چه خواهی کرد می دانم ۰

غزل شمارهٔ ۱۴۳۵ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – به گرد دل همی‌گردی چه خواهی کرد می دانم

به گرد دل همی‌گردی چه خواهی کرد می دانمچه خواهی کرد دل را خون و رخ را زرد می دانمیکی بازی برآوردی که رخت دل همه بردیچه خواهی بعد از این بازی دگر آورد می دانمبه یک غمزه جگر خستی پس آتش اندر او...

غزل شمارهٔ ۱۴۰۳ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم ۰

غزل شمارهٔ ۱۴۰۳ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم

آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برمور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برمآمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهانتا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برمآمده‌ام که ره زنم بر سر گنج شه زنمآمده‌ام که زر برم...

غزل شمارهٔ ۱۳۴۶ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – رفت عمرم در سر سودای دل ۰

غزل شمارهٔ ۱۳۴۶ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – رفت عمرم در سر سودای دل

رفت عمرم در سر سودای دلوز غم دل نیستم پروای دلدل به قصد جان من برخاستهمن نشسته تا چه باشد رای دلدل ز حلقه دین گریزد زانک هستحلقه زلفین خوبان جای دلگرد او گردم که دل را گرد کردکو رسد فریادم از غوغای دلخواب...

غزل شمارهٔ ۱۱۸۵ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – چنان مستم چنان مستم من امروز ۰

غزل شمارهٔ ۱۱۸۵ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – چنان مستم چنان مستم من امروز

چنان مستم چنان مستم من امروزکه از چنبر برون جستم من امروزچنان چیزی که در خاطر نیابدچنانستم چنانستم من امروزبه جان با آسمان عشق رفتمبه صورت گر در این پستم من امروزگرفتم گوش عقل و گفتم ای عقلبرون رو کز تو وارستم من امروزبشوی...

غزل شمارهٔ ۷۶۷ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد ۰

غزل شمارهٔ ۷۶۷ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد

صنما جفا رها کن کرم این روا نداردبنگر به سوی دردی که ز کس دوا نداردز فلک فتاد طشتم به محیط غرقه گشتمبه درون بحر جز تو دلم آشنا نداردز صبا همی‌رسیدم خبری که می‌پزیدمز غمت کنون دل من خبر از صبا نداردبه رخان...

غزل شمارهٔ ۵۵۳ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود ۰

غزل شمارهٔ ۵۵۳ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود

بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شودداغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شوددیده عقل مست تو چرخه چرخ پست توگوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شودجان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کندعقل خروش می‌کند بی‌تو به...

غزل شمارهٔ ۵۳۳ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – رندان سلامت می‌کنند جان را غلامت می‌کنند ۰

غزل شمارهٔ ۵۳۳ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – رندان سلامت می‌کنند جان را غلامت می‌کنند

رندان سلامت می‌کنند جان را غلامت می‌کنندمستی ز جامت می‌کنند مستان سلامت می‌کننددر عشق گشتم فاشتر وز همگنان قلاشتروز دلبران خوش باشتر مستان سلامت می‌کنندغوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگرخورشید ربانی نگر مستان سلامت می‌کنندافسون مرا گوید کسی توبه ز من جوید کسیبی پا...

غزل شمارهٔ ۴۲۷ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – در دل و جان خانه کردی عاقبت ۰

غزل شمارهٔ ۴۲۷ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – در دل و جان خانه کردی عاقبت

در دل و جان خانه کردی عاقبتهر دو را دیوانه کردی عاقبتآمدی کاتش در این عالم زنیوانگشتی تا نکردی عاقبتای ز عشقت عالمی ویران شدهقصد این ویرانه کردی عاقبتمن تو را مشغول می‌کردم دلایاد آن افسانه کردی عاقبتعشق را بی‌خویش بردی در حرمعقل را...

غزل شمارهٔ ۳۰۲ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – در هوایت بی‌قرارم روز و شب ۰

غزل شمارهٔ ۳۰۲ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – در هوایت بی‌قرارم روز و شب

در هوایت بی‌قرارم روز و شبسر ز پایت برندارم روز و شبروز و شب را همچو خود مجنون کنمروز و شب را کی گذارم روز و شبجان و دل از عاشقان می‌خواستندجان و دل را می‌سپارم روز و شبتا نیابم آن چه در مغز...

غزل شمارهٔ ۹ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا ۰

غزل شمارهٔ ۹ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیاآن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیابر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقاندور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیانانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره راآن عاشق نانباره را کنجی...