Tagged: محمد-معتمدی

غزل شمارهٔ ۴۶ – عراقی – دیوان اشعار – غزلیات – عشق، شوری در نهاد ما نهاد ۰

غزل شمارهٔ ۴۶ – عراقی – دیوان اشعار – غزلیات – عشق، شوری در نهاد ما نهاد

عشق، شوری در نهاد ما نهادجان ما در بوتهٔ سودا نهادگفتگویی در زبان ما فکندجستجویی در درون ما نهادداستان دلبران آغاز کردآرزویی در دل شیدا نهادرمزی از اسرار باده کشف کردراز مستان جمله بر صحرا نهادقصهٔ خوبان به نوعی باز گفتکاتشی در پیر و...

غزل شمارهٔ ۱۷۷ – عراقی – دیوان اشعار – غزلیات – ای راحت روانم، دور از تو ناتوانم ۰

غزل شمارهٔ ۱۷۷ – عراقی – دیوان اشعار – غزلیات – ای راحت روانم، دور از تو ناتوانم

ای راحت روانم، دور از تو ناتوانمباری، بیا که جان را در پای تو فشانماین هم روا ندارم کایی برای جانیبگذار تا برآید در آرزوت جانمبگذار تا بمیرم در آرزوی رویتبی روی خوبت آخر تا چند زنده مانم؟دارم بسی شکایت چون نشنوی چه گویم؟بیهوده...

غزل شمارهٔ ۲۰۲۰ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – ای خدا این وصل را هجران مکن ۰

غزل شمارهٔ ۲۰۲۰ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – ای خدا این وصل را هجران مکن

ای خدا این وصل را هجران مکنسرخوشان عشق را نالان مکنباغ جان را تازه و سرسبز دارقصد این مستان و این بستان مکنچون خزان بر شاخ و برگ دل مزنخلق را مسکین و سرگردان مکنبر درختی کشیان مرغ توستشاخ مشکن مرغ را پران مکنجمع...

غزل شمارهٔ ۱۹۱۹ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – عشق است بر آسمان پریدن ۰

غزل شمارهٔ ۱۹۱۹ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – عشق است بر آسمان پریدن

عشق است بر آسمان پریدنصد پرده به هر نفس دریدناول نفس از نفس گسستناول قدم از قدم بریدننادیده گرفتن این جهان رامر دیده خویش را بدیدنگفتم که دلا مبارکت باددر حلقه عاشقان رسیدنز آن سوی نظر نظاره کردندر کوچه سینه‌ها دویدنای دل ز کجا...

غزل شمارهٔ ۱۵۱۶ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – چه نزدیک است جان تو به جانم ۰

غزل شمارهٔ ۱۵۱۶ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – چه نزدیک است جان تو به جانم

چه نزدیک است جان تو به جانمکه هر چیزی که اندیشی بدانمضمیر همدگر دانند یاراننباشم یار صادق گر ندانمچو آب صاف باشد یار با یارکه بنماید در او عکس بنانماگر چه عامه هم آیینه‌هااندکه بنماید در او سود و زیانمولیکن آن به هر دم...

غزل شمارهٔ ۱۵۱۵ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – چه نزدیک است جان تو به جانم ۰

غزل شمارهٔ ۱۵۱۵ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – چه نزدیک است جان تو به جانم

چه نزدیک است جان تو به جانمکه هر چیزی که اندیشی بدانماز این نزدیکتر دارم نشانیبیا نزدیک و بنگر در نشانمبه درویشی بیا اندر میانهمکن شوخی مگو کاندر میانممیان خانه‌ات همچون ستونمز بامت سرفرو چون ناودانممنم همراز تو در حشر و در نشرنه چون...

غزل شمارهٔ ۱۴۸۳ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – امروز مها خویش ز بیگانه ندانیم ۰

غزل شمارهٔ ۱۴۸۳ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – امروز مها خویش ز بیگانه ندانیم

امروز مها خویش ز بیگانه ندانیممستیم بدان حد که ره خانه ندانیمدر عشق تو از عاقله عقل برستیمجز حالت شوریده دیوانه ندانیمدر باغ به جز عکس رخ دوست نبینیموز شاخ به جز حالت مستانه ندانیمگفتند در این دام یکی دانه نهاده‌ستدر دام چنانیم که...

غزل شمارهٔ ۶۹۵ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – این قافله بار ما ندارد ۰

غزل شمارهٔ ۶۹۵ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – این قافله بار ما ندارد

این قافله بار ما ندارداز آتش یار ما نداردهر چند درخت‌های سبزندبویی ز بهار ما نداردجان تو چو گلشنست لیکندلخسته به خار ما نداردبحریست دل تو در حقایقکو جوش کنار ما نداردهر چند که کوه برقرارستوالله که قرار ما نداردجانی که به هر صبوح...

غزل شمارهٔ ۵۲۷ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند ۰

غزل شمارهٔ ۵۲۷ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند

گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زندوین عالم بی‌اصل را چون ذره‌ها برهم زندعالم همه دریا شود دریا ز هیبت لا شودآدم نماند و آدمی گر خویش با آدم زنددودی برآید از فلک نی خلق ماند نی ملکزان دود ناگه آتشی...

غزل شمارهٔ ۴۱۲ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – آنک بی‌باده کند جان مرا مست کجاست ۰

غزل شمارهٔ ۴۱۲ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – آنک بی‌باده کند جان مرا مست کجاست

آنک بی‌باده کند جان مرا مست کجاستو آنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاستو آنک سوگند خورم جز به سر او نخورمو آنک سوگند من و توبه‌ام اشکست کجاستو آنک جان‌ها به سحر نعره زنانند از اوو آنک ما را غمش از...

غزل شمارهٔ ۱۵۷ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – ای هوس‌های دلم باری بیا رویی نما ۰

غزل شمارهٔ ۱۵۷ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – ای هوس‌های دلم باری بیا رویی نما

ای هوس‌های دلم باری بیا رویی نماای مراد و حاصلم باری بیا رویی نمامشکل و شوریده‌ام چون زلف تو چون زلف توای گشاد مشکلم باری بیا رویی نمااز ره و منزل مگو دیگر مگو دیگر مگوای تو راه و منزلم باری بیا رویی نمادرربودی...

غزل شمارهٔ ۱۰۱ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – بسوزانیم سودا و جنون را ۰

غزل شمارهٔ ۱۰۱ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – بسوزانیم سودا و جنون را

بسوزانیم سودا و جنون رادرآشامیم هر دم موج خون راحریف دوزخ آشامان مستیمکه بشکافند سقف سبزگون راچه خواهد کرد شمع لایزالیفلک را وین دو شمع سرنگون رافروبریم دست دزد غم راکه دزدیدست عقل صد زبون راشراب صرف سلطانی بریزیمبخوابانیم عقل ذوفنون راچو گردد مست...

غزل شمارهٔ ۳۶ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگربار بیا ۰

غزل شمارهٔ ۳۶ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگربار بیا

خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگربار بیادفع مده دفع مده ای مه عیار بیاعاشق مهجور نگر عالم پرشور نگرتشنه مخمور نگر ای شه خمار بیاپای تویی دست تویی هستی هر هست توییبلبل سرمست تویی جانب گلزار بیاگوش تویی دیده تویی وز همه بگزیده تویییوسف...

غزل شمارهٔ ۱۹۳۴ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – از ما مرو ای چراغ روشن ۰

غزل شمارهٔ ۱۹۳۴ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – از ما مرو ای چراغ روشن

از ما مرو ای چراغ روشنتا زنده شود هزار چون منتا بشکفد از درون هر خارصد نرگس و یاسمین و سوسنبر هر شاخی هزار میوهدر هر گل تر هزار گلشنجان شب را تو چون چراغییا جان چراغ را چو روغنای روزن خانه را چو...

غزل ۵۴۵ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – بخت آیینه ندارم که در او می‌نگری ۰

غزل ۵۴۵ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – بخت آیینه ندارم که در او می‌نگری

بخت آیینه ندارم که در او می‌نگریخاک بازار نیرزم که بر او می‌گذریمن چنان عاشق رویت که ز خود بی‌خبرمتو چنان فتنه خویشی که ز ما بی‌خبریبه چه ماننده کنم در همه آفاق تو راکآنچه در وهم من آید تو از آن خوبتریبرقع از...

غزل ۴۵۱ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران ۰

غزل ۴۵۱ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران

دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاراندو خواب آلوده بربودند عقل از دست بیداراننصیحتگوی را از من بگو ای خواجه دم درکشچو سیل از سر گذشت آن را چه می‌ترسانی از بارانگر آن ساقی که مستان راست هشیاران بدیدندیز توبه توبه کردندی چو من...

غزل ۳۷۵ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – چنان در قید مهرت پای بندم ۰

غزل ۳۷۵ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – چنان در قید مهرت پای بندم

چنان در قید مهرت پای بندمکه گویی آهوی سر در کمندمگهی بر درد بی درمان بگریمگهی بر حال بی سامان بخندممرا هوشی نماند از عشق و گوشیکه پند هوشمندان کار بندممجال صبر تنگ آمد به یک بارحدیث عشق بر صحرا فکندمنه مجنونم که دل...

غزل شمارهٔ ۴۶۶ – حافظ – غزلیات – این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی ۰

غزل شمارهٔ ۴۶۶ – حافظ – غزلیات – این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی

این خرقه که من دارم در رهن شراب اولیوین دفتر بی‌معنی غرق می ناب اولیچون عمر تبه کردم چندان که نگه کردمدر کنج خراباتی افتاده خراب اولیچون مصلحت اندیشی دور است ز درویشیهم سینه پر از آتش هم دیده پرآب اولیمن حالت زاهد را...

غزل شمارهٔ ۴۵۴ – حافظ – غزلیات – ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی ۰

غزل شمارهٔ ۴۵۴ – حافظ – غزلیات – ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی

ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزیاز این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزیچو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کنکه قارون را غلط‌ها داد سودای زراندوزیز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل استکه زد بر چرخ فیروزه صفیر...

غزل شمارهٔ ۳۹۹ – حافظ – غزلیات – کرشمه‌ای کن و بازار ساحری بشکن ۰

غزل شمارهٔ ۳۹۹ – حافظ – غزلیات – کرشمه‌ای کن و بازار ساحری بشکن

کرشمه‌ای کن و بازار ساحری بشکنبه غمزه رونق و ناموس سامری بشکنبه باد ده سر و دستار عالمی یعنیکلاه گوشه به آیین سروری بشکنبه زلف گوی که آیین دلبری بگذاربه غمزه گوی که قلب ستمگری بشکنبرون خرام و ببر گوی خوبی از همه کسسزای...