Tagged: گلهای-رنگارنگ

غزل شمارهٔ ۹۲۱ – خواجوی کرمانی – غزلیات – گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائی ۰

غزل شمارهٔ ۹۲۱ – خواجوی کرمانی – غزلیات – گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائی

گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائیگفتم منم غریبی از شهر آشنائیگفتا سر چه داری کز سر خبر نداریگفتم بر آستانت دارم سر گدائیگفتا کدام مرغی کز این مقام خوانیگفتم که خوش نوائی از باغ بینوائیگفتا ز قید هستی رو مست شو که رستیگفتم بمی...

غزل شمارهٔ ۳۰۰ – عراقی – دیوان اشعار – غزلیات – شدم از عشق تو شیدا، کجایی؟ ۰

غزل شمارهٔ ۳۰۰ – عراقی – دیوان اشعار – غزلیات – شدم از عشق تو شیدا، کجایی؟

شدم از عشق تو شیدا، کجایی؟به جان می‌جویمت جانا، کجایی؟همی پویم به سویت گرد عالمهمی جویم تو را هر جا، کجایی؟چو تو از حسن در عالم نگنجیندانم تا تو چونی، یا کجایی؟چو آنجا که تویی کس را گذر نیستز که پرسم، که داند؟ تا...

غزل شمارهٔ ۲۶۵ – عراقی – دیوان اشعار – غزلیات – خوشا دردی!که درمانش تو باشی ۰

غزل شمارهٔ ۲۶۵ – عراقی – دیوان اشعار – غزلیات – خوشا دردی!که درمانش تو باشی

خوشا دردی!که درمانش تو باشیخوشا راهی! که پایانش تو باشیخوشا چشمی!که رخسار تو بیندخوشا ملکی! که سلطانش تو باشیخوشا آن دل! که دلدارش تو گردیخوشا جانی! که جانانش تو باشیخوشی و خرمی و کامرانیکسی دارد که خواهانش تو باشیچه خوش باشد دل امیدواریکه امید...

غزل شمارهٔ ۳۱۶۵ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – جان و جهان! دوش کجا بوده‌ای ۰

غزل شمارهٔ ۳۱۶۵ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – جان و جهان! دوش کجا بوده‌ای

جان و جهان! دوش کجا بوده‌اینی غلطم، در دل ما بوده‌ایدوش ز هجر تو جفا دیده‌امای که تو سلطان وفا بوده‌ایآه که من دوش چه سان بوده‌ام!آه که تو دوش کرا بوده‌ای!رشک برم کاش قبا بودمیچونک در آغوش قبا بوده‌ایزهره ندارم که بگویم ترا«...

غزل شمارهٔ ۱۳۷۷ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم ۰

غزل شمارهٔ ۱۳۷۷ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم

ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنمتو کعبه‌ای هر جا روم قصد مقامت می کنمهر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظریشب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنمگه همچو باز آشنا بر دست تو...

غزل شمارهٔ ۸۲ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا ۰

غزل شمارهٔ ۸۲ – مولوی – دیوان شمس – غزلیات – معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا

معشوقه به سامان شد تا باد چنین باداکفرش همه ایمان شد تا باد چنین باداملکی که پریشان شد از شومی شیطان شدباز آن سلیمان شد تا باد چنین بادایاری که دلم خستی در بر رخ ما بستیغمخواره یاران شد تا باد چنین باداهم باده...

غزل ۵۹۳ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی ۰

غزل ۵۹۳ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی

بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالیبه کجا روم ز دستت که نمی‌دهی مجالینه ره گریز دارم نه طریق آشناییچه غم اوفتاده‌ای را که تواند احتیالیهمه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشداگر احتمال دارد به قیامت اتصالیچه خوش است در فراقی...

غزل ۵۴۵ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – بخت آیینه ندارم که در او می‌نگری ۰

غزل ۵۴۵ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – بخت آیینه ندارم که در او می‌نگری

بخت آیینه ندارم که در او می‌نگریخاک بازار نیرزم که بر او می‌گذریمن چنان عاشق رویت که ز خود بی‌خبرمتو چنان فتنه خویشی که ز ما بی‌خبریبه چه ماننده کنم در همه آفاق تو راکآنچه در وهم من آید تو از آن خوبتریبرقع از...

غزل ۵۲۳ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – همه عمر برندارم سر از این خمار مستی ۰

غزل ۵۲۳ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

همه عمر برندارم سر از این خمار مستیکه هنوز من نبودم که تو در دلم نشستیتو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتددگران روند و آیند و تو همچنان که هستیچه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکنتو چو روی باز کردی در ماجرا...

غزل ۵۱۱ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی ۰

غزل ۵۱۱ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی

هر کس به تماشایی رفتند به صحراییما را که تو منظوری خاطر نرود جایییا چشم نمی‌بیند یا راه نمی‌داندهر کاو به وجود خود دارد ز تو پرواییدیوانه عشقت را جایی نظر افتاده‌ستکآنجا نتواند رفت اندیشه داناییامید تو بیرون برد از دل همه امیدیسودای تو...

غزل ۴۳۷ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – بگذار تا مقابل روی تو بگذریم ۰

غزل ۴۳۷ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – بگذار تا مقابل روی تو بگذریم

بگذار تا مقابل روی تو بگذریمدزدیده در شمایل خوب تو بنگریمشوق است در جدایی و جور است در نظرهم جور به که طاقت شوقت نیاوریمروی ار به روی ما نکنی حکم از آن توستبازآ که روی در قدمانت بگستریمما را سریست با تو که...

غزل ۴۳۳ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – ما به روی دوستان از بوستان آسوده‌ایم ۰

غزل ۴۳۳ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – ما به روی دوستان از بوستان آسوده‌ایم

ما به روی دوستان از بوستان آسوده‌ایمگر بهار آید وگر باد خزان آسوده‌ایمسروبالایی که مقصود است اگر حاصل شودسرو اگر هرگز نباشد در جهان آسوده‌ایمگر به صحرا دیگران از بهر عشرت می‌روندما به خلوت با تو ای آرام جان آسوده‌ایمهر چه در دنیا و...

غزل ۴۰۶ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – بار فراق دوستان بس که نشست بر دلم ۰

غزل ۴۰۶ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – بار فراق دوستان بس که نشست بر دلم

بار فراق دوستان بس که نشست بر دلممی‌روم و نمی‌رود ناقه به زیر محملمبار بیفکند شتر چون برسد به منزلیبار دل است همچنان ور به هزار منزلمای که مهار می‌کشی صبر کن و سبک مروکز طرفی تو می‌کشی وز طرفی سلاسلمبارکشیده جفا پرده دریده...

غزل ۴۰۲ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم ۰

غزل ۴۰۲ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم

من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشمحیف باشد که تو یار من و من یار تو باشمتو مگر سایه لطفی به سر وقت من آریکه من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشمخویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندمکه تو...

غزل ۷۲ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – پای سرو بوستانی در گل است ۰

غزل ۷۲ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – پای سرو بوستانی در گل است

پای سرو بوستانی در گل استسرو ما را پای معنی در دل استهر که چشمش بر چنان روی اوفتادطالعش میمون و فالش مقبل استنیکخواهانم نصیحت می‌کنندخشت بر دریا زدن بی‌حاصل استای برادر ما به گرداب اندریموان که شنعت می‌زند بر ساحل استشوق را بر...

غزل ۵۰۹ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی ۰

غزل ۵۰۹ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفاییعهد نابستن از آن به که ببندی و نپاییدوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادمباید اول به تو گفتن که چنین خوب چراییای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانهما کجاییم در این...

غزل ۳۸۹ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – باز از شراب دوشین در سر خمار دارم ۰

غزل ۳۸۹ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – باز از شراب دوشین در سر خمار دارم

باز از شراب دوشین در سر خمار دارموز باغ وصل جانان گل در کنار دارمسرمست اگر به سودا برهم زنم جهانیعیبم مکن که در سر سودای یار دارمساقی بیار جامی کز زهد توبه کردممطرب بزن نوایی کز توبه عار دارمسیلاب نیستی را سر در...

غزل ۳۸۷ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – من آن نیم که دل از مهر دوست بردارم ۰

غزل ۳۸۷ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – من آن نیم که دل از مهر دوست بردارم

من آن نیم که دل از مهر دوست بردارمو گر ز کینه دشمن به جان رسد کارمنه روی رفتنم از خاک آستانه دوستنه احتمال نشستن نه پای رفتارمکجا روم که دلم پای بند مهر کسیستسفر کنید رفیقان که من گرفتارمنه او به چشم ارادت...

غزل ۳۷۵ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – چنان در قید مهرت پای بندم ۰

غزل ۳۷۵ – سعدی – دیوان اشعار – غزلیات – چنان در قید مهرت پای بندم

چنان در قید مهرت پای بندمکه گویی آهوی سر در کمندمگهی بر درد بی درمان بگریمگهی بر حال بی سامان بخندممرا هوشی نماند از عشق و گوشیکه پند هوشمندان کار بندممجال صبر تنگ آمد به یک بارحدیث عشق بر صحرا فکندمنه مجنونم که دل...